--> کلام پویا - انواع شناخت یا معرفت

شاخت يا شناخت شناسي يا علم المعرفه ( اپيستمولوژي ) كه شاخه اي است از فلسفه بحث مي كند از خاستگاه ، شالوده ، روشها و اعتبار شناسائي . شناخت يعني علم يافتن و داغنستن حقايق اشياء و هرپديده در حوزه معرفت . يررسي اشياء است در پاره اي از قلمرو ها مانند تجربه و غيره جهت رهيابي به حقيقت ، منبع و حدود آن تا مرز امكان.

اهميت شناخت از ديدگاه اسلام :

آيات و روايات وارد در زمينه ي ابعاد شناخت در حدي است كه نتوان فهرست وار به و آنها پرداخت . در اينجا به رسم نمونه تنها به چند آيه حديث اكتفا مي كنيم :

1- سوره نحل آيه ي 80 : ولله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم سمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون.

2- سوره سبا ، آيه ي 6 : و يري الذين اتوا العلم الذي انزل اليك من ربك هو الحق و يهدي الي صراط العزيز الحميد.

3- سوره الزمر، آيه ي 9 : قل هل يستوي الذين يعلمون و. الذين لا يعلمون .

4- نهج البلاغه ، خطبه 102 ص 302 ، فيض الاسلام : رحم الله امراء تفكر فاعتبروا فابصر........و ان من بغض الرجال الي الله تعالي لعبدا و كلم الله الي نفسه جائرا من قصد السبيل سائرا بغير دليل .......

5- كافي ج 1 ،از امام باقر (ع) : من أفتي الناس بغير علم و لا هدي لعنته ملائكه الرحمه و ملائكه العذاب ولحقه ورر عمل بفتياه.

انواع شناخت :

به نظر ما ، اهم انواع شناخت عبارتست از:

1- شناخت وجبي يا شناخت از طريق مذهب ،

2- شناخت فلسفي

3- شناخت عرفاني ( شناخت به دل يا اشراقي يا علم لقائي)

4- شناخت هنري

5- شناخت علمي

6- شناخت سطحي يا عادي( معمولي ، توده اي)

به خاطر جلوگيري از اطاله كلام و به اين سبب كه اين مقاله فقط در مورد شناخت در فلسفه ي اسلامي مي باشد ، از پرداختن به بقيه شناخت ها صرفنظر مي كنيم و فقط به ذكر منابعي در مورد هر شناخت مي پردازيم كساني كه مايل باشند به آن منابع رجوع كنند :

1- شناخت به وحي :

الف – نهج البلاغه : امير المؤمنين عليه السلام

ب – صحيفه سجاديه : زين العابدين ، علي ابن الحسين (ع)

ج – مفردات قرآن (عربي) : راغب اصفهاني

د – قاموس قرآن : سيد علي اكبر قرشي

و – اصول اعتقادي اسلام : ستوده

ه – شناخت : زارع

ي – جهان بيني توحيدي

2 شناخت عرفاني :

الف _ عرفان و تصوف : شهيد مطهري

ب – عرفان و فلسفه : استيس، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي

ج – اعترافات غزالي : ترجمه زين الدين كيائي نژاد

د – تاريخ تصوف در اسلام : دكتر غني

و – سه حكيم مسلمان : دكتر نصر

ه – معالم الفلسفه الاسلاميه (عربي) : مرحوم شيخ جواد مغنيه

 ي : عارف و صوفي چه مي گويد ؟ : ميرزا جواد تهراني

3 شناخت هنري :

الف _ معني هنر : هربرت ريد ، ترجمه ي نجف دريا بندري

ب – هنر چيست ؟ : تولستوي ،‌ترجمه كاوه دهگان

ج – ضرورت هنر در روند تكامل اجتماعي : ارنست فيشر ، ترجمه فيروز شيروانلو

د – امروز چه كسي مي تواند شاعر باشد ؟ : تيمور گورگين

4 شناخت علمي يا منطقي :

الف _ مقدمه اي بر شناسايي علمي : محمد باقر غفراني

ب – علم به كجا مي رود ؟ : ماكس پلانك ، ترجمه احمد آرام

ج- دنيايي كه مي بينيم : انيشتين ، ترجمه فريدون سالكي

د – جهان بيني علمي : برتر آندارسل ،‌ ترجمه حسن منصور

ز – سرگذشت علم :‌جرج سارتن ، ترجمه احمد بيرشك

و – شناخت : دكتر شريعتمداري

 ه – شناخت : كريمي

 ي _ روش رئاليسم : استاد طباطبائي ،‌ شهيد مطهري

5 شناخت سطحي + عمومي

الف _ پرتوي از قرآن : آيه الله طالقاني ( قدس سره )

ب – مجمع البيان : شيخ طبرسي (قده)

ج _ فرهنگ قرآن : قرشي

د – مقدمه اي بر اقتصاد اسلامي : ترجمه علي علمي

ه – شناخت : دكتر علي شريعتمداري

و – تفسير صافي : محقق فيض كاشاني (قده)

شناخت فلسفي

قسمت اول :

شناخت تصوري و شناعت تصديقي :

الف – شناخت تصوري : در اين مرتبه از شناخت ذهن تنها در مرحله انديشيه معاني بسيط مي باشد . مهمترين نظريه ها در مورد شناخت فلسفي در تاريخ فلسفه و فكري بشري در چهر رأي خلاصه و ارائه شده است .

1 نظريه يادآوري افلاطون :

اين نظريه ويژه سيستم افلاطوني معتقد است كه : ادراك انسان عبارت است از يادآوري دانش هاي گذشته ي خود ، افلاطون بر اين عقيده است  كه : نفس (روان ) انساني به طور مستقل و جدا از بدن و پيش از پيدايش تن موجود بود و از جائي كه بافت و نسخ وجودي اش داراي تغاير كامل با وجود مادي است . نتوانسا به عالم مثل بپيوندد و چون ناچار شد به اين كره خاكي درايد به علت مادي بودن مكان و هر چيز ادراك مثلي مثل خود را از دست داده است . ولي در اين عالم تنها توانست با درك جزئيات با برخورداري حسي به ادراكات اوليه و اصيل خود برسد زيرا اين جزئيات سايه هاي آن وجود عالي (مثل)  مي باشند .

2 راسيوناليسم ( خود گرائي ) :

كه از مشاهير و نامداران اين دبستان مهم و ريشه دار فلسفي در قرون جديد مي‌توان دكارت وكانت و ديگر عقليون اروپا را نام برد، راسيوناليسيم به طور اجمال قائل است به دو منبع و ريشه از تصورات

الف) احساس: همه ما سردي، گرمي، طعم، سفتي و ... يك چيز را به وسيله قواي پنجگانه حسي درك مي‌كنيم.

ب) فطرت: انسان از هنگام تولد معلوماتي همراه دارد كه زير بناي حسي ندارد. اينها در ذرات و كمون نفس انساني بوده و داراي هيچگونه منشاء احساسي و تعليمي نمي‌باشند. مثلا اين افكار فطري از نظر دكارت عبارتنداز: وجود خدا، فنس، امتدادو حركت و ...

3- آمپريسم (حس گرائي):

از مشاهير اين مكتب مهم فلسفي مي‌توان فرنسيس بيكن، ژان لاك انگليسي، پيروان معاصر و رهروان مكتبي آنان را نام برد. حس گرايان قائلند كه: احساس يگانه منبع تصورات ذهن انساني، آماده گر و فراهم آور معاني و اشياء است. وظيفه ذهن عمل و تصرف در اين تصورات به وسيله تركيب و تجديد است.

4- نظريه انتزاع:

اين نظريه كه پذيرفتة فلسفه اسلامي است را از لحاظي مي‌توان تركيبي ناميد و خلاصه مي‌شود در اين كه : تصورات ذهني اصولا بر دو گونه است: تصورات نخستين و تصورات ثانوي. تصورات اولي سازنده و پاية تصوري ذهني انساني است. اين تصورات موضوعات خارجي را ساخته و اساس معلومات ما را در مرحله تصور تشكيل مي‌دهد مثلا تصوير ما از شيريني بر اين پايه است كه زماني با حس ذائقه آن را درك نموده‌ايم همچنين سبكي و سنگيني در رابطه با حس لامسه و ...

اين درك از واقعيت ماده خارجي مرحله دوم از شناخت نضوري ما را تشكيل مي‌دهد كه در اين مرحله مفاهيم جديدي را استنباط و به دست مي‌آوريم، يعني انتزاع مي‌كنيم.

ب- شناخت تصديقي:

تصديق يك چيز در پي تصور آن تحقق مي‌پذيرد. تصديق يعني اذعان به نسبت، اذعان تنها در مرحلة تصديق مي‌تواند به انسان شناخت دهد.

در اين مورد اقوال ونظريات گوناگون فلسفي ارائه مي شوند. ولي عمدة آنها را در دو نظريه مي‌توان يافت:

1- عقلي (راسيوناليسم):

راسيوناليسم براي انسان دو گونه معلومات قائل است: بديهي و كسبي.

الف- بديهيات:

معلومات بديهي پاره‌اي قضايا هستند بي نياز به دليل و برهان، اين قضايا سازندة آن دسته از قضايا است كه نياز به دليل دارند.

ب- كسبيات يا معلومات نظري:

اين دانستني‌ها سازندة عمده بل كل قضايا اعم از ساده و معمولي يا فلسفي عميق، همچنين گفتارهاي روزمره ما مي‌باشند. اين قضايا كلا مبتني بر بديهيات هستند.

2- تجربه گرائي (آمپريسم):

مكتب آمپريسم مي‌گويد: هيچگونه معلوماتي سابق بر تجربه وجودندارد، پايه شناخت انساني بر تجربه است. امور و قضاياي بديهي و عقلي خود بر اساس تجربه است.

شناخت انسان در فلسفة اسلامي

نظرية شناخت در فلسفة اسلامي رئاليستي است و بر اساس دستيابي بشر به معلومات واقعي مي‌باشد. يكي از اركان مهم رئاليسم اين مكتب و صدق شناخت، و تطابق آن با عين خارجي نظريه معروف به «وجود ذهني» است كه در غرب يا به كلي از آن غلفت شده و يا مانند فنومنولوژي هوسرلي به طور ناقص بيان گرديده است.

با توجه به نظرية فلسفي اسلامي به ويژه مكتب ملاصدرا، شناخت انسان فرايندي مركب است و چند مرحله دارد:

مرحله اول: همان احساس بواسطة حواس پنجگانه است و به صورت انفعالاتي در ذهن انسان ظاهر مي‌شود. اين مرحله گر چه براي حصول شناخت ضروري است ولي كافي نيست و مقدمه و گام اول آنست.

مرحلة دوم:علم حضوري انسان به محصولات و فرآورده‌هاي ذهن و ادراك حسي اوست. زيرا نفس انسان نسبت به همة انفعالات و حالات دروني خود علم حضوري و بي واسطه دارد.

اين مرحله داراي دو ويژگي ديگر يعني «توجه» و نيز «آگاهي» مي‌باشد كه دو نيروي باطني نفس انسان مي‌باشند. «توجه» كاري جسماني نيست بلكه عاملي روانشناختي است كه به وسيلة آن، انسان نيروي رواني و ادراكي خود را روي نقطه‌اي (محسوس يا معقول) متمركز مي‌كند. انسان بدون به كار بردن توجه و تمركز نمي‌تواند صدها چيز اطراف خود را، كه چشم آنها را مي‌بيند و گوش آنها را مي شنود، ادراك كند با وجود آن كه حواس و چشم و گوش آنها را به ذهن مخابره مي‌كنند.

به دنبال توجه، «آگاهي»‌نيز حاصل مي شود كه مي‌توان آنرا همان «حضور» ماهيت شيء خارجي در ذهن دانست.

مرحله سوم: مرحلة مدلسازي نفس در ذهن انسان است. نفس انسان با نيروي خلاقيت خود ذات و «ماهيت» شيء خارجي- يعني ويژگيهاي مشترك ذهني و عيني را بازساري مي‌كند و در نتيجه انسان مي‌تواند صورت و «چيستي» واقعي و منطبق با پديدة خارجي را در ذهن خود ايجاد كند.

ذات و ماهيتي كه ذهن مي‌سازد شبيه به مفهوم «كلي» است و بهتر است بگوييم كه نه كلي است و نه جزئي و هرگز ادعا نمي كند كه آنچه را كه يافته همان چيز خارجي است، زيرا ماهيتي كه در ذهن ساخته مي‌شود فاقد خواص و آثار آنست.

بر اساس اين نشريه- كه سناخت را نه محصول علائم مخابره شده به وسيلة حواس پنجگانه، بلكه محصول فعاليت كارگاه ذهن انسان و خلاقيت روح و در نتيجه آفرينش آن مي‌داند- علم يا شناخت انسان، نوعي توليد انسان و فعل او و به اصطلاح فلسفة اسلامي «صدوري» است نه انعكاسي و انفعالي برگرفته از خارج – و به اصطلاح «حلولي»- ساخته و به نمايش گذاشته مي شود.

ملاصدرا با استفاده از اين حقيقت، علم و شناخت را جزء حركات تكاملي روح و همچنين متحد با شخص ادراك كننده مي‌داند و به آن «اتحاد عالم با معلوم» نام مي دهد.

اين نظريه دربارة فرايند شناخت در انسان را، هر كس مي تواند با اندكي تامل در درون خود و با تجربة دروني درك و تجزيه كند. نهاد دروني انسان گواهي مي‌كند كه در ادراك اشياء خارجي فريب نخورده و با اشياء واقعي سرو كار دارد و آثار آنرا لمس و حس مي كند؛ شك و شكاكي خلاف فطرت طبيعي انسان است و مشاهده مي‌شود كه مثلا همه كس- چه جزمي و چه شكاك- از حيوان درنده و از آتش پرهيز مي‌كنند و در سرما از آتش كمك مي گيرند و هر چه بپسندند به سوي آن مي‌روند؛ و زندگي در جهان در تمام طول تاريخ با همين برداشت انسان طي شده است. فرق يك انسان با انسان مبتلا به بيماري شكاكي در همين است.

نكتة ظريف و مهمي كه در اين فرايند هست و فقط در عرفان اسلامي مكتب ملاصدرا به آن توجه كامل شده، زمينة اصلي اين هماهنگي ذهن و عين يعني رابطة ميان انسان كبير و انسان صغير است.

انسان كبير

عرفان اسلامي و عده‌اي از حكماي باستاني ايران و يونان مجموعة موجودات را يك واحد حقيقي به نام «انسان كبير» مي دانستند كه اعضاي آن همين موجودات اين جهان است. انسان نمونة كوچكي از اين انسان كبير است كه به آن عالم صغير مي‌گفتند. اين دو انسان (يا دو عالم) كبير و صغير از هر حيث متناظر فرض مي‌شوند و قواعدي در اين رابطه از جمله «تطابق» آن دو بيان شده است.

يكي از قواعد كلي در اين موضوع قبول تشابه اين دو عالم در صورت آنهاست و همين تشابه در صورت و رفتار آندوست كه سبب «معرف واقعي» انسان از جهان مي شود زيرا شرط معرفت صحيح آن است كه ادراك كننده و ادراك شونده در صورت با هم متناظر و متشابه باشند.

تجربة‌علوم امروز نيز مانند تجربه‌هاي عرفاني گذشته، بشر را به اين سو برده كه تمام جهان يك نظم برقرار است و اين جهان، نظام منسجم واحدي است كه همه چيز از اتم گرفته تا كهكشانها رابطه‌اي هندسي و رياضي با يكديگر دارند و نوعي هماهنگي و همانندي ميان همة موجودات و طبيعت اين عالم برقرار است.

* انسان در ادراك خود از اشياء خارجي، فقط مي‌تواند ماهيت (يعني حدود منطقي و تحليلي) آنها را درك كند نه وجود حقيقي آنها را.

بر اين اساس، انسان چون خود جزئي از اين عالم است و در عين حال نمونة كوچك و مستقلي از اين جهان نيز مي باشد و با جهان، يا همان انسان بزرگ، نوعي تعامل و گاهي تقابل دارد، ميان انسان و جهان نوعي رابطه و حتي رزونانس برقرار است. ظهور كارها و پديده‌هاي خارق العاده در انسان مانند تله پاتي يا معجزاتي كه روي داده و در تواريخ مذهبي آمده و حتي برخي پديده‌هاي عادي، نمونه‌اي از اين تعامل و ارتباط است.

شناخت انسان- اگر شناختي حقيقي باشد- و توانايي انسان بر ساختن ماهيت يا مدلي حقيقي از اشياء و پديده‌هاي خارجي- كه به تعبير فنومنولوگها به وسيلة قصد و التفات انسان (inrentionality) براي انسان ظاهر مي‌شود- از بركت همان هماهنگي است كه انسان صغير را قادر مي‌سازد تا از حقايقي كه در مجموعة انسان كبير هست شناختي واقعي بدست آورد.

انسان در اين تعامل مانند آينه‌اي است كه وقتي در وضعيت توجه و «آگاهي» قرار گيرد و قواي مربوطة خود را به كار بيندازد مي تواند حقايقي را كه از راه حواس در ذهن اثر گذاشته، به شكل متناظر و مماثل اشياء خارجي در بياورد و به اصطلاح فلسفة اسلامي ماهيت شيء خارجي را (كه نشانگر هويت و شخصيت آن شيء است) عينا در ذهن، خلق و ايجاد كند و اين امر با انداختن تصوير عكاسي شيء بر روي صفحه فرق بسيار دارد، زيرا تصوير اشياء وجود ذهني نيست و در طبقه بندي «وجود» و درجات آن در فلسفة اسلامي، از وجود ذهني دو درجه پايين تر است.

اشكال نظرية‌هوسرل در اين بود كه وي شناخت را كه با توجه و التفات بدست مي آيد كاملا از وجود جدا كرده بود ( و به تعبير خود وي وجود را داخل پرانتز گذاشته بود) و حال آن كه از نظر ملاصدرا شناخت يعني آنچه در ذهن انسان حضور پيدا مي‌كند نوعي وجود درجه دو است و براي خود سهمي از وجود و حقيقت بودن دارد و اصولا هيچگاه ماهيت بدون وجود نمي‌شود. و اگر اصل وجود عيني «وجود كيهاني» بناميم وجود ذهني يك «وجود انساني» و كاملا مماثل و متناظر با وجود كيهاني مي‌باشد.

خلاصه آن كه اهميت ادراك و شناخت در رسيدن به رئاليسم حقيقي و علمي، در تطابق مدركات انسان با عينيت خارجي است و اين مسئله در نظر فلسفة اسلامي بدينگونه حل شده و تطابق بين ذهن و ذات تضمين گرديده كه: ملاك تطابق اشياء وحدت ماهيت موجود عيني با موجود ذهني و ضامن اين وحدت تطابق، كاشفيت ماهيت ذهني از ماهيت خارجي عيني است.

ولي بايد دانست كه ماهيت عين خارجي با حواس پنجگانه در ذهن منعكس نمي شود و اين يك فرضية غير علمي و خوشباورانه است كه امپريستها به آن اصرار دارند، زيرا حواس ما فقط تصويري دو بعدي را در ذهن ثبت مي كنند نه ماهيت آنرا؛ علاوه بر آن كه شناخت نزد تجربه گرايان، حالت انفعال Passion‌دارد ولي علم و شناخت در فلسفة ملاصدرا فعل انسان (Action) است نه انفعال. شناخت با حواس بدون دخالت فعالانه نفس نمي‌تواند توجيه كافي براي اثبات تطبيق و صحت صدق شناخت و باور ما باشد.

نظريه شناخت در فلسفة ملاصدرا نه فقط با طبيعت و تاريخ انسان سازگاري بيشتري دارد بلكه در تمام نظريه هاي داده شده دربارة توجيه در مسئلة شناخت، كاملتر به نظر مي‌رسد زيرا نظرية حسگرايان كه ادراك حسي انسان را همان محصول سادة حواس پنجگانه مي‌دانند نه فقط نگاهي سطحي و ابتدائي و غير فلسفي است بلكه به ديگر پديده‌هايي كه در ذهن و نفس وجود دارد نيز توجه نكرده و از وجود ذهني و علم حضوري غفلت داشته است.

نظرية كانت در واقع منكر ادراك واقعي انسان و تطابق ذهن و خارج است و يكباره فلسفه را طرد مي‌كند. بها دادن بيش از حد به ذهن در فلسفه ايده آليستي ميلياردها جهان مستقل به صورت انسان را كه در داخل خود زندگي مي‌كنند، تجويز مي‌كند.

نزديك ترين نظريه‌هاي فلسفة غرب به نظرية فلسفة اسلامي، فنومنولوژي هوسرلي است كه تا حدودي ادراك و شناخت انسان و تطابق آنرا با عينيت خارج پذيرفته ولي انسان را از درك «نومنها» عاجز مي‌داند.

ادراك فنومنها در اين نظريه بستگي به لطفي دارد كه نومنها به انسان داشته و از خود تجلي و ظهور نشان داده و به انسان اجازه دهند كه او را درك كند. اين نظريه نه فقط ديواري ميان ذهن و عين مي‌كشد كه حتي ضامن تطابق شناخت، و واقعي بودن آن نمي‌شود.

براي انسان تحقيري بزرگتر از اين نيست كه در تحقيق نهائي، او را ناتوان از درك واقعي جهان و تمام زندگي، و تكامل فردي و اجتماعي او را موهوم يا فريبكاري حواس او بدانند.


 

نتيجه گيري

1- شناخت، شاخه ايست از فلسفه اولي.

2- شناخت عبارت است از علم و حدود و ارزش آن

3- شناخت تعريف پذير نيست، زيرا هر تعريفي كه از آن به عمل آيد چون خود نيز مسبوق به معرف آن است، متضمن دور خواهد بود.

4- شناخت امكان پذير است و مي‌تواند خطا پذير نباشد و قابل تعليم به غير نيز مي‌باشد.

5- از ميان نظريه‌هاي مختلف شناختي فلسفي، نظرية انتزاع به علت جامعيت موافق با شناخت و فلسفة اسلامي است.


 

منابع

1- فلسنقنا: (شهيد صدر)

2- اصول فلسفه و روش رئاليسم: استاد طباطبائي، شهيد مطهري

3- فلسفه عمومي: فولكيه، ترجمه دكتر يحيي مهدوي

4- سير حكمت در اروپا: محمد علي فروغي

5- شناسائي و هستي: مينار، ترجمه دكتر داودي

6- تاريخ فلسفه غرب: برتر اندراسل، ترجمه نجف دريا بندري

7- قصه الفلسفه الحديث(عربي): ترجمه احمد امين، نجيب محمود

8- فرهنگ فلسفه: علي علمي

9- ديالك تيك: علي علمي

10- نگرش بر خطوط كلي ماركسيسم: علي علمي

11- منطق صوري: دكتر محمد خوانساري

12- طرحي كوتاه از تاريخ فلسفه: ترجمه مجيدي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 9:3  توسط علیرضاشمس الدین نژاد مطلق  |